____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه²⁸
-مثلا دلیل اینکه چرا به خون یونگی تشنهاید...
+به تو ربطی نداره(سرد)
-باشه والا به من چه انگار روانیا نگاش میکنین
=رایا بعدا حرف میزنیم
^کوک رسیدیم دیگه خداحافظ
=خداحافظظظ
-خداحافظ عشقم
+خداحافظ
اونا رفتن و دوباره تنها شدیم
کل مسیر فقط سکوت کامل بود...
بدون هیچ حرفی
فضا اینقدر سنگین بود که داشت خفم میکرد.
فقط سرمو به شیشه تکیه داده بودم و بیرونو نگاه میکردم
بالاخره رسیدیم خونه
ماشینو پارک کرد و بدون هیچ حرفی رفتیم داخل
(اومدینن
-اوهوم سلام
(واییی لباساتون خیلی خوشگلههه
+من میرم استراحت کنم فعلا(سرد)
^این چشه؟
شونههامو به معنای نمیدونم بالا انداختم
-منم میرم اتاقم فعلا
عه راستی عروسی چه روزی هست
+سه روز دیگه
-اوکی
رفتم توی اتاقم
روی تخت ولو شدم..
خیلی ذهنم درگیر بود
آخه یعنی چه مشکلی دارن با هم؟
بعد چرا یونگی اینقدر چندش بود؟
گیریم مامانم بخواد جورمون کنه اون اینقدر از خدا خواسته هست؟
جه میدونم بابا
رایا کمتر فضول باششششش
خواستم کمی بخوابم اما هر چی این دست و اون دست شدم خوابم نبرد
پس گوشیمو برداشتم تا یکم توش بگردم
رفتم توی تلگرام...
که نگاهم به پیامی که همون ناشناسه بهم داده بود افتاد
پیام جدید نداده بود و من فقط به پیام قبلیش خیره شده بود
با خودم گفتم
-بفرما رایا نیومده دشمن پیدا کردی
که همون لحظه یه پیام جدید فرستاد:
*اینقدر منتظر بودی بهت پیام بدم؟
سریع نوشتم:
-تو کی هستی؟
*خب پیوندم باهات از اونچیزی که فکر میکنی نزدیکتره و در عین حال خیلی هم دور
جواب دادم:
-برو بابا اوسکل
و بلاکش کردم
چه روانیای بودااا
یکم رفتم تو اینستاگرام و ولو شدم
از سر کنجکاوی همینطوری جئون جونگ کوک رو سرچ کردم
پیجشو آورد و واردش شدم
همش عکساش کنار موتورش و تهیونگ بود...
اما یه عکس حسابی توجهمو جلب کرد...
عکسش کنار یه دختر..
خیلی نزدیک به هم..
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
-مثلا دلیل اینکه چرا به خون یونگی تشنهاید...
+به تو ربطی نداره(سرد)
-باشه والا به من چه انگار روانیا نگاش میکنین
=رایا بعدا حرف میزنیم
^کوک رسیدیم دیگه خداحافظ
=خداحافظظظ
-خداحافظ عشقم
+خداحافظ
اونا رفتن و دوباره تنها شدیم
کل مسیر فقط سکوت کامل بود...
بدون هیچ حرفی
فضا اینقدر سنگین بود که داشت خفم میکرد.
فقط سرمو به شیشه تکیه داده بودم و بیرونو نگاه میکردم
بالاخره رسیدیم خونه
ماشینو پارک کرد و بدون هیچ حرفی رفتیم داخل
(اومدینن
-اوهوم سلام
(واییی لباساتون خیلی خوشگلههه
+من میرم استراحت کنم فعلا(سرد)
^این چشه؟
شونههامو به معنای نمیدونم بالا انداختم
-منم میرم اتاقم فعلا
عه راستی عروسی چه روزی هست
+سه روز دیگه
-اوکی
رفتم توی اتاقم
روی تخت ولو شدم..
خیلی ذهنم درگیر بود
آخه یعنی چه مشکلی دارن با هم؟
بعد چرا یونگی اینقدر چندش بود؟
گیریم مامانم بخواد جورمون کنه اون اینقدر از خدا خواسته هست؟
جه میدونم بابا
رایا کمتر فضول باششششش
خواستم کمی بخوابم اما هر چی این دست و اون دست شدم خوابم نبرد
پس گوشیمو برداشتم تا یکم توش بگردم
رفتم توی تلگرام...
که نگاهم به پیامی که همون ناشناسه بهم داده بود افتاد
پیام جدید نداده بود و من فقط به پیام قبلیش خیره شده بود
با خودم گفتم
-بفرما رایا نیومده دشمن پیدا کردی
که همون لحظه یه پیام جدید فرستاد:
*اینقدر منتظر بودی بهت پیام بدم؟
سریع نوشتم:
-تو کی هستی؟
*خب پیوندم باهات از اونچیزی که فکر میکنی نزدیکتره و در عین حال خیلی هم دور
جواب دادم:
-برو بابا اوسکل
و بلاکش کردم
چه روانیای بودااا
یکم رفتم تو اینستاگرام و ولو شدم
از سر کنجکاوی همینطوری جئون جونگ کوک رو سرچ کردم
پیجشو آورد و واردش شدم
همش عکساش کنار موتورش و تهیونگ بود...
اما یه عکس حسابی توجهمو جلب کرد...
عکسش کنار یه دختر..
خیلی نزدیک به هم..
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱.۱k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط